انچنان که باران غبارراازسنگ قبرکهنه ای می شوید
تانام فراموش گشته ای بدرخشد.
ازپس سالها:
"مرابه یادخواهی اورد"
انچنان که باران غبارراازسنگ قبرکهنه ای می شوید
تانام فراموش گشته ای بدرخشد.
ازپس سالها:
"مرابه یادخواهی اورد"
میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.
وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد .... که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.
وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.
همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.
پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید.
راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟
مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."
مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.
برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.
برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.
سرم با دیگران گرم است ، دلم با تو. دلم را استوار کرده ام، که دل نبندم. نه به چشمهای بیگانه ای. نه به حرفهای بیگانه ای. می خواهم آزاد باشم. از قید تملک خود و دیگران. تا بود برای خود می خواستم. تا رفت برای خود می خواستم . و حالا نشسته ام دراین اندیشه، که آیا راست اندیشیده ام. یا کجراهه پیموده ام. راه کج نبود . نگاهم، به پیش پای بود. دوردست ها از من دریغ شدند ، من از تو . و تو، در دوردستها بودی.
نگاهم را جز به نیکی باز نخواهم کرد. اگر نوشتارم بوی غم می دهند ، دلیل غمگین بودنم نیست، دلیل شادی ای است که از آن محروم مانده ام . با تو بودن را برای شاد زیستن ، برای خوب زیستن ، برای پاک زیستن ، می خواستم . و دریغ از دست دادن این فرصتهاست که به غم می نشاندم.
آتش زدی به جان من و می کنی فرار
کشتی چه سهل مرا و زمن برده ای قرار
شبی تنها
میان موجی از احساس
نوشتم قصه ای زیبا
ز شبهای غم و باران
نوشتم خاطراتم را
به روی لوحی از احساس
به یاد روز بارانی
به یاد لحظه ی آخر
به یاد آن نگاه گرم و شیرینت
شبی تا صبح لرزیدم
قدمهایت به یادم هست
و اما در کنار تو
قدمهایم که گویی در سرای نور
زمین را لمس میکردند
و من دور از تمام این جدایی ها
برایت گریه میکردم
کجایی بهترین من ؟
کجایی ای پر پرواز ؟
کجایی تو ؟ کجا ماندی ؟
چرا دوری ؟ چرا دوری و تنهایی ؟
بیا پایان غمهایم
بیا در اوج با من باش
مبادا بشکنی پیمان
مبادا از دلم دوری کنی یکدم
تو میدانی برای قصه های ما
نباشد خط پایانی
تو بشنو از دل تنگم
که تا هستم در ای دنیا
به یادت مینویسم خاطراتم را .
زندگی جاری بود........و در پی آن عرش در عدم و نیستی.......اشک روان بود و در امتدادش عدم همراه قاصدک.........ناتانائیل نفس می کشید و آنیما جان می سپارد........خوب گوش کردم داشت فکر می کرد........لب پرتگاه عدم بود.......ولی باز هم زیبا فکر می کرد...نزدیک تر رفتم بهتر شنیدم داشت نت های شکسته را دوباره میساخت............و دوباره.....دو-فا-سل....نه.....ر-سل-فا........نه.........باد میوزید و قلبش را دستخوش پرواز از پرتگاه می کرد..........
چشمانم بی قرار بود........ولی آرام تر رفتم........زیر لب ترانه ی نت های شکسته را آواز می خواند.............و ته قلب من رخت می شستند........چقدر دوستش داشتم هنگامی که آواز می خواند!!!!!.....نخستین شب بود و دیگر هیچ شبی در امتداد صبح بی قرار نبود............آنیمای من از لب پرتگاه عدم سقوط کرد.............و دیگر هیچگاه صبح نیامد...............و...................
نخستین شب چشم انتظار صبح برای همیشه جان سپرد....................
نگاه ...
سکوت ... آفتاب ...
پنجره ... تو ...
نه! نثرنیست، نه! ..........درهم شکسته شاعرتو
ز آفتاب غزل بارها بخار شده
و باز گریه نموده فقط به خاطر تو
کسی نیامده هرگز برای بدرقه اش
و آب ریخته پشت خودش مسافر تو!
نگاه کن که چه بی ریشه راه افتاده
خلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو
اگر چه نیمه پنهان ماه تاریک است
همیشه وسوسه انگیز بوده ظاهر تو
شهاب سوخته دل به هر دری زده است
مگرعبور کند روزی از مجاور تو
ای همیشه در کمین من
پشت این چشمان زردت
از چه لذت می بری در من؟
...
آسمان آبیست
روزها با پرتو خورشید مهمانیست
در سکوت خواب من
شبهای مهتابیست
با خدا هر روز
می گوییم و می خندیم
حس خوب زندگی در قلب من جاریست
پس چرا
من سایه ی سرد تو را
هر روز می بینم؟
خودم را از نگاه مضطرب آیینه پنهان می کنم ....نمی دانم وقتی آسمان سراغ نگاه زلالت را از چشمانم گرفت با چه رویی از نبودنشان سخن بگویم....كاش می دانستم از كدام طرف می روی و كاش كسی بود كه به من بگوید وقتی نیستی چگونه به شكوفه های نسترن بفهمانم كه انگشتان مهربانت برای نوازش هرروزه نمی آید....این روزها تمام كوچه های خیس و سنگ فرش های نمناك جای پای مرا از روی خود پاك می كنند و حتی ستاره های چشمك زن از خاطر می برند.........وقتی نیستی حتی پنجره ها از من روبرمی گردانند و من روزهای نبودنت راروی شیشه بخار گرفته نقاشی می كنم....
دوستت دارم را،من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه ی دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را،همه وقت
نه به یک بار و به ده بار،که صد بار بگو
دوستم داری را،از من،بسیار بپرس
دوستت دارم را،به من،بسیار بگو (فریدون مشیری)